آیینه
حسادت، احساسی منفی ولی قدرتمند است و با وجودیکه بر خیلی از روابط اجتماعی ما حاکم است و خیلی وقتها حتی با جان افراد بازی میکند، زیاد به آن پرداخته نمیشود؛ مگر از منظر مذهبی و به عنوان یک گناه هولناک!
لابد خیال میکنند همین که کسی بداند حسادت، گناه است، این احساس در او ریشهکن میشود! و شاید به همین دلیل هم اغلب افراد فقط در مذمت آن حرف میزنند و به سختی میپذیرند که خودشان هم گاهگاهی حسادت ورزیدهاند.
از طرف دیگر در بعضی موارد حتی حسادت را خوب و طبیعی میدانند! مثلاً دیدهام که خیلی از دخترها وقتی در مورد محبوب، معشوق یا نامزدشان حرف میزنند، یکی از محاسنی که ذکر میکنند و آنها را به هیجان هم میآورد این است که طرف، حسود است! (و البته با ماسک "غیرت"، کاملاً آن را موجه جلوه میدهند.) البته در نظر داشته باشید که عین همین رفتار اگر در خانمها مشاهده شود، به آن نام "حسادت" میدهند! و این البته از آن بیعدالتیهایی است که خیلی از خانمها هم به آن گردن نهادهاند. (از ماست که بر ماست!)
امیدوارم در فرصتهای بعدی درباره ماهیت حسادت (به طور کلی) هم مطلبی بنویسم. اما این متن به طور خاص به حسادت در رابطه میپردازد.
تخیل قوی و کنترل نشده میتواند حتی کوچکترین حرکات را به موضوعی برای حسادت تبدیل کند. هیچ چیز مانند حسادت باعث نابود شدن تدریجی یک رابطه نمیشود. نمیتوان گفت که حسادت به طور کلی، زیانبار است اما در صورت کنترل نشدن، باعث شکست رابطه میشود. گاهی این موارد، ادامۀ مشکلات روابط قبلی هستند که طرف مقابل از اعتماد فرد، سوء استفاده کرده است.
وقتی حسادت به عقده تبدیل میشود، نزاعها آغاز میشوند و به رابطه، آسیبهای ماندگار میزنند. روشهایی وجود دارد که زوجها با حل مسائل مربوط به حسادت، بتوانند جلوی نابود شدن رابطهشان را بگیرند.
روشها:
۱- منشأ حسادت را مشخص کنید. زمانی را به ارزیابی روابط قبلی اختصاص دهید. از خودتان بپرسید چه چیزی درست و چه چیزی غلط پیش میرفت. نمونههای مشابهی را بیابید که طرف مقابل از اعتماد شما سوءاستفاده کرده است. به یاد داشته باشید که دوستان فعلی نباید به خاطر اشتباهات دوستان قبلیتان مجازات شوند. اگر دوستانتان[1] تا به حال از اعتماد شما سوءاستفاده نکردهاند، به خودتان باز گردید و مواردی از احساس ناامنی را که باعث ایجاد حسادت میشوند، در خودتان پیدا کنید.
۲- مسأله را از بیرون نگاه کنید. اگر حالت تدافعی[2] داشته باشید، نمیتوانید مسأله را واقعبینانه[3] بررسی کنید. از شخص بیطرفی سوأل کنید که آیا موارد مورد نظر میتوانند به نگرانی یا حسادت منجر شوند. سعی کنید خودتان را جای طرف مقابل بگذارید و دیدگاه او را نسبت به این موقعیت دریابید.
۳- روی واقعیت مسأله، تمرکز کنید. وقتی حسادت، ذهن را در خود غرق میکند، تخیل شکافهای موجود در واقعیت را پر خواهد کرد. قدمی به عقب بردارید و وقایع را بررسی کنید. آنچه که واقعاً رخ داده و قابل تأیید است، کدام است؟ فقط بر همان واقعیتها تمرکز کنید و به همانها اعتماد کنید.
۴- برای یکدیگر حد و مرز بگذارید. دوستتان را از مواردی که باعث حسادت شما میشود، آگاه کنید. به این ترتیب اگر یکی از شما قوانین را زیر پا گذاشت، دلیلی برای ناراحتی وجود دارد و جر و بحثها بر اساس واقعیت و نه خیال، شکل میگیرند.
* مقاله دیگری نیز از همین سایت توصیههای مفیدی در این باره دارد:
الف) حسادت خود را بپذیرید و به آن اقرار کنید. مواقعی را شناسایی کنید که حسادت میکنید، بپذیرید که چنین احساسی دارید. به خاطر داشتن احساساتی مانند حسادت از خودتان خشمگین نباشید. آگاه باشید که حق انتخابی دارید برای آنکه بر اساس حسادت، عمل کنید یا بر اساس آن عمل نکنید. اگر بر اساس آن رفتار نمایید، آسیبهای بیشتری به رابطهتان میزنید. مهارت خود کنترلی را تمرین کنید.
ب) توقعاتتان را بررسی کنید و آنها را در جهت دیگری تغییر دهید. جزئیاتی را که باعث حسادت شما میشوند، بنویسید. گذشتهتان را بررسی کنید تا مواردی که مسبب و ريشه این احساس هستند، تعیین نمایید.
ج) نظر دوست قابل اعتمادی را درباره این وضعیت بپرسید. از دوستتان بخواهید رفتارهای متقابل شما و شریکتان را ملاحظه کند. یک دوست بیطرف میتواند شما را از تأثیرات حسادت روی رابطهتان آگاه کند.
د) با دوستتان درباره مواردی که باعث حسادت یا احساس ناامنی در شما میشود، به آرامی و بیپرده صحبت کنید. از تهمت زدن اجتناب کنید. افکارتان را به وضوح و بدون احساس گناه بیان کنید و به طرف مقابل فرصت پاسخ دادن بدهید. برای گسترش رابطهای روشن و قابل اعتماد، روی آن کار کنید.
ترجمه: حمیده حسین زاده
ویرایش: ریحانه سهی راد
منابع:
http://www.ehow.com/how_7817019_overcome-jealousy-loved-one.html#ixzz1rKru8IWu
http://www.ehow.com/how_7441989_overcome-jealousy-issues.html#ixzz1rKo0VCRzبه لطف باغبان عزیز، امروز یه کشف عجیب کردم:
امروز 11111 امین روز زندگی من است! (چقدر عمر کردما!)
هنوزم مبهوت این عددم! چه جوری این عددا رو حساب میکنه؟!
مثل همیشه مقابل پنجره ایستاده است،
سبز و سربلند.
جوانههای تازهاش را،
بهار را،
نشانِ من میدهد؛ بهار را !
که عاقبت از ره رسیده است،
و سردی دل ما را چشیده است،
همین بهاری
که سبز بود و سبز ماند!
همین بهاری
که سبز است و سربلند...

* آدرس تصویر: http://www.elenaphoto.com
پی نوشت:
دل همه تان سبز و بهاری و "نو" باد! ![]()
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پردهٔ پندار میباید درید
توبهٔ زهاد میباید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست
** از اینجا با صدای شهرام ناظری گوش کنید:
http://javanemrooz.com/music/player.aspx?ID=1382
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم
که چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببیند
گوشی
که چراغها و نشانهها را در بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش
روحی
که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است، سخن بگوییم
اصلا ْفرض کن آوارهای و هی دنبال کسی یا چیزی میگردی که همه چیز زندگیت را به او مربوط کنی. دوست داری هر دری را که میزنی او صاحبخانه باشد و هر جا را نگاه میکنی او را ببینی. دوست داری هر صدایی که میشنوی شباهتی به اسم او داشته باشد و یا هر کلمهای که میگویی بوی او را بدهد. دوست داری احساس کنی که هر لحظه زیر نگاه او راه میروی...
و این همه آوارگی، یک احتیاج است...
یکی عارف میشود، یکی معشوق زمینی پیدا میکند یکی سر به بیابان میگذارد ... یکی هم بلافاصله تا چنین نیازی را در خودش میبیند فورا پیش دکتر و روانپزشک میرود و با چند تا قرص و دارو سروته قضیه را هم میآورد و نفس راحتی میکشد و تا آخر عمر هم یادش میماند که در حصار دوست داشتن فقط تا جایی پیش برود که عقل تأیید میکند...
پی نوشت:
یعنی من اینجا نوشتم که خودم یکی از اون "یکی"ها هستم؟ ... یا اینطوری به نظر میاد؟؟
پلهها
به رؤیایی گرفتارم،
که در آن، پادشاهی.
رؤیایی،
که در غمگینی؛
من تو را رنجاندهام!
شکوفههای اشک بر صورتت گل میدهند
من ولی جرأت نمیکنم...
دستهایم فلج شدهاند.
دستی از راه میرسد،
اشکهای تو را میزداید،
قلب من تیر میکشد.
نگاهت ولی گیج و سرگردان
به من
خیره مانده است
حتی به خواب هم
مسیر نگاهت را
باور نمیکنم...
در خواب میگریزم؛
از تو، از حسرت، از احساس گناه
از اشکهای تو، از حسرت نوازش،
از گناه ِ حذر کردن میگریزم.
ناگهان با تردید میایستم،
مسیر گریزم را
تا تو
نگاه میکنم؛
میان ما پلههایی است
که حتی اگر از آنها بالا بروم
ترا نمییابم...
شش یا هفت سالم که بود، در مجتمعی زندگی میکردیم که همه همسایهها، بچههایی همسن من و خواهرم که یک سال از من کوچکتر است، داشتند؛ هر کدام یکی دو تا. با این حال من و خواهرم تنهاییهای بسیاری داشتیم. آن موقعها بچهها مثل بچههای حالا مستقل نبودند؛ حتی دوست داشتنهایشان هم بستگی داشت به صلاحدید مادرهایشان! تازه داستان به همین جا ختم نمیشد؛ نه تنها بچهها که مادرهای بچه ها هم، مستقل نبودند! یکی از مادرها حکم کلانتر را داشت و بقیه از او تبعیت میکردند! و خلاصه اینکه اگر کلانتر با مادر یکی از بچهها بحثی میکرد یا حرف شنوی نمیدید، این بحث دامان بچههای آن مادر را هم میگرفت!! و این بود که شاید چون مادر من آدمی نبود که کوتاه بیاید، من و خواهرم، بچه های تنهایی بودیم و غصهمان میگرفت وقتی صدای دویدن و بازی کردن هفت هشت تا بچه را میشنیدیم که ما را بازی نمیدادند و ما هم اصلاً نمیفهمیدیم که چرا. البته گاهی با آنها بازی میکردیم ولی تعدادشان انگشت شمار است. (لابد آن روزهایی که کلانتر، حالش خوب بود!) ضمن اینکه من و خواهرم خیلی آبمان در یک جوی نمیرفت و برای همین، دوتایی هم نمیتوانستیم با هم بازی کنیم.
یکی از آن روزهای زیبای تابستانی، همه بچهها خانه یکی از همسایهها بودند. جلوی در پر از دمپایی بچهگانه بود. من و خواهرم دوان دوان رفتیم پیش مادرم و گفتیم ما هم میخواهیم برویم! و مادرم خیلی راحت گفت خب بروید در بزنید و بگویید که شما هم میخواهید با آنها بازی کنید...! کار خیلی سختی بود. نه من و نه خواهرم حاضر نبودیم غرورمان را زیر پا بگذاریم و تازه اصلاً هم معلوم نبود که جواب چه خواهد بود. کار کلانتر، حساب و کتاب نداشت و یا اگر داشت ما از آن سر در نمیآوردیم!
فاصله خانه آنها با ما شاید کمی بیشتر از بیست قدم بود. چندین بار این فاصله را راه رفتیم. حتی حوصله اینکه با هم حرفی بزنیم را هم نداشتیم.
یک سنجاقک مهربان و مظلوم و تقریباً نامریی روی دیوار مقابل خانه آنها نشسته بود و من دستم را به خیال اینکه یک تکه روزنامه است روی بالش کشیدم. او پرید و کمی آن طرفتر نشست و من جیغ کشیدم. یادم هست که همه بچهها از خانه بیرون دویدند و با هیجان دور سنجاقک جمع شدند و یادم هم هست که با ذوقزدگی برایشان تعریف کردم که چطور سنجاقک را ندیدم و بال او را لمس کردم... . و بقیه خاطره هم اصلاً یادم نیست.
راستش من استعداد خوبی در پاک کردن بدترین قسمتهای خاطراتم دارم، وقتی با خواهرم (که اغلب خاطرات کودکیمان مشترک است) حرف میزنم، میبینم که دقیقاً بخشهایی را که خیلی غمانگیز بوده است، از ذهنم پاک کردهام. اما با اینکه خیلی سال از آن روز میگذرد، انگار هر وقت کنار گذاشته میشوم، یاد این خاطره میافتم... .

من مدتهای درازی به این معتقد بودم که آدمها با کارها و رفتارهایشان به سوی هم انرژی می فرستند؛ انرژیهای مثبت و منفی. نمیدانم تحت تأثیر کتابهای انرژی درمانی و هالههای انرژی و ... بود یا قبلتر، آنتونی رابینز و ... و یا سایر کتابهایی که درباره بهبود شخصیت بودند و مضمون اغلبشان این بود که با آدمهای مأیوس، افسرده یا عصبانی یا خلاصه انرژی منفی (!)، دوستی نکنید، چون نمیتوانید آنها را تغییر بدهید و عاقبت شبیه به آنها میشوید و با آدمهای انرزی مثبت دوستی کنید، و شاد و امیدوار باشید و انرژی مثبت بدهید و ... .
فکر میکنم حتی شاید بر همین اساس، بعضیها را دوست داشتم و یا دوست نداشتم. حتی با درست فرض کردن این موضوع، از دوستانی که موقع رنج یا خشم با من درددل کرده بودند و احساس آنها در من حالتهای مشابه و گاهی هم لابد سردرد ایجاد کرده بود، دلخور شده بودم که؛ چرا به من انرژی منفی داده اید!!! یا گاهی اگر در حضور کسی، ناگهان سردرد میگرفتم، استنباطم این بود که این آدم دارد به سوی من، انرژی منفی میفرستد و من باید از او دور شوم. (!)
اما ... اگر دوستها فقط باید موقع خوشحالی و سرحالی (و لابد داشتن انرژی مثبت) با هم صحبت کنند، پس این کلمه «غمخوار» یا مثلاً کلمه «همدلی» یا «همدردی» را برای چه جور وقتهایی ساختهاند. فرض که کسی گریه کرد و تو از رنج او گریهات گرفت یا به خاطر رنجهایی که به او وارد شده، عصبانی شدی و سردرد گرفتی، باید شاکی باشی که چرا به خاطر ناراحتی خودشان، ناراحتت کردهاند؟! انگار واقعاً یادم نمی آمد که بنی آدم اعضای یکدیگرند و چو عضوی به درد آید، دگر اعضا را قرار نمیماند.
این فرضیه هم حتماً مثل هزاران فرضیه دیگر، فاقد تأثیرات خوب نبوده است. اما راستش هنوز نمی دانم چرا یا بر چه اساسی، بعضی افراد (مثل خودم) یک فرضیه را با تمام حاشیههایش باور میکنند و با همه وجود و با تعصب بسیار به آن معتقد میشوند. و یا مهمتر از آن: اصلاً بر چه اساسی می شود یک فرضیه را پذیرفت و تازه در چه حد.
شاید خیلیها این فرضیه را به خاطر فایدههای بسیارش، یا زیبا و قابل درک بودن اصل موضوعش، و با نگاهی عرفانی و حتی شاید عاطفی آن را پذیرفته باشند. اما وقتی بسیاری از "نظریه"های دنیا با ریشههای محکمتر به سادگی زیر و رو شدهاند، چطور میشود یک "فرضیه" ساده را با این قاطعیت باور کرد؟
گرچه شاید آنچه برای من رخ داده، یک نوع بدفهمی باشد، و نه لزوماً نتیجه اعتقاد به این فرضیه؛ با این حال فکر میکنم یکی از عواقب این فرضیه پرطرفدار است.
البته قبول دارم که بعضی آدمها اصرار دارند غم، خشم یا نفرتهایشان را تا مدتها، گاهی تا آخر عمر(!) حفظ کنند و تلاشهای صادقانه و دوستانه دیگران برای اینکه نگاه تازه ای به دنیا داشته باشند و غمها و رنجهایشان را ترک کنند، بیفایده است. من فکر میکنم رسالت ما این نیست که برای اثبات دوستیمان، تا آخر عمر سعی کنیم دیدگاه این نوع آدمها را عوض کنیم. هیچ کس تا خودش نخواهد تغییر نمی کند و به همین دلیل، به نظرم چندان عاقلانه نیست که دائماً با این نوع افراد معاشرت کنیم. اما فقط به همین دلیل. نه به خاطر اینکه این آدمها انرژی منفی دارند!
فکر میکنم خیلی از دوستانم را به خاطر باور کردن متعصبانه این فرضیه، از خودم دور کردهام. اما گاهی نهایت تأسف هم، کاری از پیش نمی برد... .
1- به رضا– دوست 7 ساله ام – میگم امروز خیلی خوشحالم. میخوام برم دوستمو ببینم.
میگه چه معنی داره آدم از دیدن دوستش انقدر ذوق زده بشه که بخواد بال در بیاره. (!!!)
میگم مگه چیه که آدم از خوشحالی بال دربیاره؟!؟!
میگه نمیدونم. بدم میاد!
میگم چرا؟!
میگه داری مامان میشی!؟! یا حلقه و عروسی و دامادی و اینا؟؟ (!!!)
میگم نه!!!! اشتباه فهمیدی. من از دیدن تو هم خوشحال میشم. اینا به هم ربطی نداره!
میگه حرفای بزرگونه نزن دیگه!
میگم تو داری حرفای بزرگونه میزنی، من فقط گفتم خوشحالم!!!
2- اشتیاق اتفاق نادری است! برای همین باید ثانیه هاشو با لذت و با همه وجود احساس کرد و در صرف کردنش، و حتی با دیگران در میون گذاشتنش باید خیلی صرفه جو بود!
3- وقتی سرشار از اشتیاقی، باید یه جایی یه جوری ثبتش کنی. برای اینکه بعداً، وقتهایی که خیلی غصه داری یا ناامیدی، به یاد بیاری و لبخند بزنی. گاهی آدم به شدت به یه لبخند احتیاج پیدا می کنه.
ساعت،
با عقربههای کج و معوج به من خیره شده است
دوباره گذرش را با تأنی به رخ میکشد
دلم میخواهد همه درها را ببندم
آن دنجترین کنج اتاق بنشینم
نه صدایی بشنوم، نه حرفی بزنم
آی ساعت! نگاه کن
من از عبور تو هم دامان کشیدهام،
مدتهاست...
کاش میشد به عقربههایت میآویختم
چمدانشان را میچسبیدم
رفتن همیشگیشان را مانع میشدم
افسوس...
ما همه آزادیم!
برای رفتن یا ماندن،
خواستن یا نخواستن،
حتی دیدن یا ندیدن
همه عشقها و طلبهای دنیا،
آرزوها و عطشهای دنیا،
- هر قدر هم که بزرگ -
آنقدر قوی نیستند که آزادی را
به بند کشند
دلم از عقربهها گرفته است،
از درها
اعتراف سنگینی است ولی
آزادیشان را نمیفهمم!
میخواهم همۀ درها را ببندم
پشت آن امنترینها پنهان بشوم
و دیرزمانی،
شاید به درازای قرنها،
سکوت کنم
امروز صبح که هوا فوقالعاده بود (الان که این نوشته را می نویسم هنوز هم هست!) و باران بسیار زیبایی میبارید، از اتوبوس پیاده شدم و برای اینکه بیشتر بتوانم زیر باران قدم بزنم، چترم را باز کردم. به نظرم رسید که همه روزهای زندگیم را فقط برای این زندگی کرده ام که بتوانم در یک روز پاییزی، زیر باران قدم بزنم و برگهای رنگارنگ درختها را با چشمهایم نوازش کنم و گاهگاهی هم خاطرات روزهای بارانی عمرم را مرور کنم و لبخند بزنم
اصلاً به دنیا آمده ام که لحظههایی به این زیبایی را با همه وجودم زندگی کنم.
ما که از لحظه بعدمان خبر نداریم. اقلاً این لحظههای زیبا را با همه وجود زندگی کنیم.
صبح بارانی پاییزیتان بخیر!
همه عمر و زندگی و روزگارتان بخیر.
این پست را به شرح کتاب جالبی که ماه گذشته خواندم، اختصاص دادم:
کتاب (درباره عشق)، ترجمه آرش نراقی، نشر نی - شامل مقالاتی از مارتا نوسباوم، رابرت سالومون، رابرت نوزیک، لارنس تامس، انت بایر و الیزابت راپاپورت.
این کتاب به بررسی تجربۀ عشق انسانی از زاویهای دیگر میپردازد. البته من قبلاً یک یا دو تا از مقالات این کتاب را در سایت آقای آرش نراقی خوانده بودم. ولی به نظر من خواندشان در قالب یک کتاب، لطف بیشتری دارد.
در دو مقالۀ اول، اشاراتی به کتاب "رساله مهمانی" از افلاطون دارد که اگر قبلاً مطالعه کرده باشید، بیشتر از خواندن این مقالات لذت خواهید برد.
نراقی در مقدمه، عشق افلاطونی را با عشق آریستوفانس مقایسه میکند:
در عشق افلاطونی (یا مدل سقراطی – دیوتیمایی در "رساله مهمانی" افلاطون):
1) محبوب، اهمیت ذاتی ندارد و صرفاً پنجرهای به حقیقت است. محبوب واقعی، حقیقت کلی و مطلق است.
2) جسمانیت، تحقیر میشود و مطلوب اصلی، امری ماورای حس است.
در عشق آریستوفانی:
1) فرد محبوب، موضوعیت و اهمیت ویژه دارد و تنها یک فرد خاص، میتواند نیمه گمشدۀ فرد باشد و به او کمال خاص او را ببخشد.
2) اتحاد جسمانی، نمادی از اتحاد روحی و وجودی عاشق و معشوق است.
همچنین رابطه بین عشق مجازی و حقیقی را به صورت دو تمثیل بیان میکند؛ نمادی از دو دیدگاه متفاوت:
1- پل؛ که باید از آن گذر کرد و عشق حقیقی، تنها ابزاری است برای رسیدن به عشق حقیقی.
2- آینه؛
از غزالی در کتاب "احیای علوم دین" نقل شده که زوایایی از عالم معنا هست که سالک تنها با آینۀ دل خویش، قادر به کشف آنها نیست و نیاز به دو آینه دارد.
در این تمثیل، عشق مجازی، پلی نیست که فرد باید دیر یا زود از آن بگذرد؛ آینهبازی میان دو دل است که امر مقدس را در دل خود شکار میکند و باز میتاباند.
در ادامه گزیدههایی از این کتاب را میخوانید:
«گشودگی، آن است که به جهان این داستان وارد شوی و نیز بگذاری که به درون تو آید، در درون داستان زیست کنی و فروتنانه و تسلیموار خود را به آن بسپاری تا با تو آن کند که میخواهد.»/ ص64، مقاله (خطابه آلکیبادس، قرائتی نو از رساله مهمانی افلاطون)
«هدف عشق این است که عاشق، یک شخص خاص را بر مسندی فوقالعاده رفیع بنشاند و خویشتن را بر مبنای آن شخص، از نو مجسم سازد، مفری از گمنامی جهان اخلاقی کانتی بیافریند و در جهانی ببالد که هر دو با هم ساختهاند.»/ص147، مقاله (فضیلت عشق «اروتیک»)
«در بستر محرمیت کامل عشق است که انسان به تمام قامت، آشکار میشود، پالوده میشود، پذیرفته میشود و التیام میپذیرد.»/ ص159، مقاله (پیوند عشق)
«عاشق عمیقاً به پاسخ متقابل محبوب خود محتاج است و از این حیث، کاملاً و دیوانهوار وابستۀ اوست. عاشق نمیتواند به اتکای قدرت و توان خود به تمنای عشقش یعنی پاسخ متقابل برسد...»/ ص257، مقاله (درباره آینده عشق: روسو و فمینیستهای رادیکال)
«عشق همیشه مایه تشویش خاطر است، همیشه با احساس سعادت و حرمان، ملازم است و چندان با ازدواج که وضعیتی توأم با خوشی و آرامش است، جور در نمیآید. مردم برای آن ازدواج نمیکنند که شبانهروز فقط و فقط به یکدیگر فکر کنند، بلکه ازدواج میکنند تا در کنار هم وظایف مدنی خود را ایفا کنند...»/ ص260، مقاله (درباره آینده عشق...)
«... ظاهراً برای آنکه عشق را احیا کنیم، به چیزی بیش از دوسویه بودن عشق نیاز داریم، مگر آنکه فکر کنیم برای احیای عشق کافی است نشان دهیم که مردان و زنان (وقتی که عاشق میشوند) به مخمصۀ واحدی گرفتار میشوند.»/ ص236، مقاله (درباره آینده عشق...)
* مطلب جالبی درباره عشق یکطرفه:
«... هیچ یک از این سخنان به این معنا نیست که چیزی به اسم عشق یکطرفه وجود ندارد، یا عشق یکطرفه، عشق نیست چرا که آن رابطۀ دیالکتیکی است که با تمام مقاومتها و تعارضهایش میتواند دقیقاً به همان صورت که در دو روح، جاری است، در یک روح هم واقع شود. درست است که به این ترتیب ممکن است از قوت و غنای ماجرا کاسته شود، اما همانطور که استاندال غالباً ادعا میکرد، شاید از این رهگذر، قوۀ تخیل غنای بیشتری یابد؛ یا به تعبیر گوته: "فرض کن که من عاشق تو هستم، این به تو چه مربوط است؟"»/ ص140/ مقاله (فضیلت عشق «اروتیک»)
* و این هم درباره دوستی (و نه عشق):
«از نظر ارسطو، دوست، "من ِ دوم" ماست، ما میتوانیم به مدد او نسبت به خویشتن آگاهی یابیم.»/ص172/ مقاله (پیوند عشق)
«شاید دوستی، بر خلاف عشق رمانتیک، خصوصاً از این جهت ارزشمند است که آن شراکت دل انگیز را میتوان بدون شراکت در هویتها حاصل کرد.»/ص174، مقاله (پیوند عشق)
پینوشت: این گزیدهها انتخابهای من است که البته بیشتر از اینها بود و من از خیلیهایشان برای طولانی نشدن مطلب، صرفنظر کردم. ولی به هر حال هر کس فراخور حال خود از هر کتابی، نکته مییابد. نظر من این است که اگر نگاه ابزاری به عشق مجازی (بخوانید: زمینی) ندارید، نکتههای جالب توجهی در این کتاب پیدا خواهید کرد.
1- چند وقت پیش در مترو، موقع خرید از یکی از دستفروشها با دو دختری که کنارم نشسته بودند، صحبتی آغاز شد و ... خلاصه به اینجا رسید که یکیشان گفت کلی تاپ و لباسهای کوتاه دارد و منتظر "آن روز" است که بتواند آنها را بپوشد...! بعد آن دیگری با غش غش خنده (با احساس ِ ضمنی ِ "دم ِ بخت" بودن!!) و در نهایت همدلی (!) گفت شاید هم آن روز هرگز نرسد!!!
در جواب من که خب چرا منتظر میماند و حالا آنها را نمیپوشد، گفت که من تا غروب، سر کارم و وقتی هم که برمیگردم، خانه خیلی شلوغ است (لابد یعنی پدر و برادرهایم هستند) و من دیگر نمیتوانم این لباسها را بپوشم...
راستش فکر کردم که اولاً چرا اغلب مردهای ایرانی باید دختران خانواده را در چنین منگنهای قرار دهند که انتظار چنان روزی را بکشند؟! (البته عدم آزادی در لباس پوشیدن، فقط یکی از سادهترین منگنههاست.) ثانیاً چرا دختری باید به امید نجات از زندانش، منتظر ازدواج بماند؟! بدون اینکه حتی به این فکر کند که آیا این واقعاً راه نجات است؟! (البته ناگفته پیداست که ازدواجی که به انگیزه فرار و نجات باشد، چه عاقبتی خواهد داشت.)
و مهمتر اینکه: چرا راه نجات از این زندان، باید فقط ازدواج باشد...؟!
نمیدانم اگر اینها ربطی به ضعف فرهنگی ندارد، به چی ربط دارد؟!
2- این شعرم کمی طولانی است. فکر میکردم برای همیشه نگهش میدارم، چون تعداد کمی از دختران حوّا، مصداق این شعر هستند ولی حالا ...
کاش اقلاً یکی از آنها این شعر را میخواند؛ شاید که تغییری در افکارش میداد...
3- اگر دوست داشتید دنبالۀ شعر را در "ادامه مطلب" بخوانید.
انتظار آدم
آنچه دختران این سرزمین را
از دیرباز آموختند انتظار بود
و آنان که منتظر نماندند،
یاغی نامیده شدند
*
گرچه این "آدم" بود که تنها بود
و حوّا را از خدا طلب کرد،
زان پس، دختران حوّا
رسیدن آدم را
انتظار کشیدند
*
انگار از همان روز ازل،
راز خوشبختی هر دختر خوب منتظر،
- و منتظر، معنی "خوب بودن" میداد -
یافتن آدم شد!
ادامه مطلب
چند هفته پیش از کنار یک گلفروشی رد میشدم. کنار گلدانهای کوچک کاکتوس، کاکتوسی دیدم که خار نداشت. شبیه یک کلم کوچک بود؛ با برگهای سبز و پر آب! خریدمش و گذاشتم روی میز محل کارم. نه، شبیه کاکتوس نبود. اصلاً به هر کس میگفتم کاکتوس است، تعجب میکرد... .
خیلی دوستش داشتم. هر روز چند قطره به او آب می دادم (چون گلدانش خیلی کوچک بود)، البته به جز روزهای 5شنبه و جمعه که تنها میماند، چون من تعطیل بودم.
به نظرم میآمد که دو تا برگ تازه در آورده و فکر میکردم که کمکم برگهای زیرین خواهند ریخت. ولی ...
یک هفته دیگر گذشت. شنبه که آمدم، دیدم برگهای زیرین همگی زرد شدهاند! یکی میگفت به کاکتوس فقط باید دو روز در هفته آب بدهی. یکی دیگر میگفت جای کاکتوس رو نباید عوض کنی، خشک میشود...
کاش اقلا خودش حرف می زد. آن وقت از خودش می پرسیدم چه کار باید بکنم!...
به حرف آن دوستم گوش دادم و چند روزی به آن، آب ندادم. یکی از آن برگهای تازه و تردش، پلاسیده شد و افتاد. فکر کردم اشتباه کردم. باید به او آب میدادم!
چهارشنبه که میرفتم خانه، به این فکر کردم که باید با خودم ببرمش ولی نگران بودم که تغییر جا، خشکش کند. و ... تنهایش گذاشتم.
صبح روز شنبه، وقتی برگشتم سرکار، دیدم همه برگهایش خشک و بنفش شدهاند...
مثل کسی که خفه شده باشد...
انگار کاکتوسها انقدرها هم که به نظر می آید جان سخت نیستند.
| Design By : Pars Skin |


